دریغ و درد از رفتن عزت ایران! مه 31, 2011
Posted by Ali in بدمزه.3 comments
منصف، صبور، عاشق ایران، مؤمن، عالم وعامل بود. هرچقدر فکر کردم آیا کس دیگری را میشناسم که همه این صفات یکجا در او جمع باشد کمتر چنین کسی را به خاطر آوردم!
خدایش بیامرزاد و غریق در رحمتش گرداند.
حالا قلبی که سالها به عشق ایران و به امید دیدن آزادیاش میتپید از تپش افتاده!
پیرمرد راحت شد.
چقدر غمناک میگذرد این لحظاتم!
بگذرد این روزگار تلختر از زهر؟ آوریل 9, 2011
Posted by Ali in بدمزه.7 comments
اولین باری که بعد از دورهای سخت به دانشکده آمد میشد دلهره و هراس را در چهرهاش دید. همچنان که در ده دقیقهای که صحبت کرد این هراس واضحترمینمود.
هر چقدر روزهای بیشتری از دوران حبس ناعادلانهاش گذشت انگار و به ظاهرشادتر شد؛ گهگاهی با بچهها شوخی هم میکرد. قامت بلند و چهارشانهاش که نشانی از کرد بودنش داشت هر روز بیشتر به چشم میآمد وقتی پلههای دانشکده را دو تا یکی میرفت بالا! نمیدانم چشمهای تعقیبگری که موقع عبور نظارهاش میکردند تا قامتش را نه، که ایمان و استواریاش را بستایند، میدید؟!
بسیج دانشجویی دانشکده ما «همایش»ی گذاشته بود ظاهرا برای بررسی جنگ و اینها! سه نفری را دعوت کرده بودند که یکی از فحاشترین و هتاکترینها بود؛ دیگری از وقیحترینها و سومی که اگر چه دست کم از آن دو قبلی نداشت اما قابل تحملتر به نظر میرسید. تراکت «همایش» را زده بودند روی یکی از ستونهای بزرگ در لابی طبقه همکف دانشکده! جلوی تراکت ایستاده بود ومن کمی عقبتر نگاهش میکردم؛ اگر اشتباه نکنم ناراحتی و شاید خشمش را لمس میکردم که چگونه چون اویی که زمانی دست از جان شسته و تنش را به غبار جبهه آراسته حالا باید بایستد تا دیگرانی که جای بچه او بودند بیایند و برای او و ما لابد از جنگ بگویند! چه روایت درستی هم خواهند گفت!
توی آسانسور دانشکده بودم که باز دیدمش. خیلی وقت بود که فکر میکردم باید پایان نامهام را چه کنم!(هنوز هم البته ادامه دارد) فکر میکردم میشود پایان نامه را با او بردارم؟! فرصت را غنیمت دانستم و همانجا قضیه را گفتم. استقبال کرد و گفت اتفاقا جای خالی زیادی دارد. گفتم بله! بعد از آن دوران تلخ حبس، طبیعی است که جا برای پایان نامه زیاد داشته باشد. خندید به تلخی. گفت نه! تلخ نبود، سخت نبود، این هم تجربهای بود؛ بخشی از زندگی بود. استاد! دوستت داشتم؛ خواستم در بغلت بگیرم؛ جرأت نداشته من بودی؛ایمان نداشته من بودی آن موقع؛ استقامت مجسم بودی؛ تو چه میدانستی آن موقع من تو را چگونه میبینم و چگونه در قامت یک مؤمن نقش میبستی در ذهنم!
ترم پیش موقع انتخاب واحد به محض اینکه دیدم دو درس را با او دادهاند فکر کردم بهترین فرصتی است که رو در رو در طول یک ترم او را بهتر بشناسم و ـ چون قرار نیست احدی را در این دنیا بینقص ببینم ـ حتی او راهم بسنجم! از ذوق این فرصت خواستنی همه نخواستنیهای دانشکده را فراموش کرده بودم. ابتدای ترم گفتند دو درس او را معلق کردهاند وخودش را هم! غافل از آنکه باز در ذهن من مستحکمترمیشد و بر اوج مینشست!
صفحه فیس بوکش را نگاه میکردم. جایی که حرف از این روزگار سخت میشد بیشتر جواب میداد»بگذرد این روزگار تلختر از زهر» !
و 25 بهمن که آمد تو را خوانده بودند به محکومیتش! تو را چه به محکومیت آن؟ و اما تو را هم چه به محبس دوباره؟! تو را برده بودند و در منگنه گذاشته بودند؛ تو کاری کردی که از یک مؤمن انتظار میرود؛ که در هنگامه در منگنه قرار گرفتن، یک مؤمن راه عزت و آزادگی در پیش میگیرد چنان که تو چنین بودی! حالا من تو را چندمین بار و در بزنگاههای به غایت سخت درذهن خود آزموده بودم. حالا تو دیگر برای من بالاتر از استادی هستی که هرگز نتواستم بر سر کلاسش حاضر شوم. درسهای تو تا همین حالا هم برای من آنقدر بزرگ بودهاند که نشود در هیچ کتابی پیدایشان کرد. اما استاد! پس چرا نیامد و نگذشت آن و این روزگار تلخ تر از زهر؟
استاد! دکتر رمضان زاده عزیز! گفته بودی در دوران حبس، فهمیدهای که چقدر معلمی را دوست داری!هر کجا هستی میدانم که معلمیات برقرار است! زنده باشی و سلامت!
***
دکتر قاسم شعله سعدی را هم چند روزی است به محبس بردهاند. ترم دوم سال گذشته درسی دو واحدی باهاش داشتم. حقیقتش چیز زیادی نیاموختم. به نوعی حرفهایش بیآنکه ارتباطی به درس داشته باشد، به بازگو کردن نکاتی از تاریخ پس از انقلاب میگذشت که خودش در آن حضور داشته. دو دوره نمایندگی مجلس به ویژه در دوران جنگ این فرصت را برایش فراهم کرده بود تا در متن قدرت خیلی چیزها را از نزدیک لمس کند و نکاتی را که یادآوری میکرد اگر چه ربطی به درس نداشت اما شنیدنی بود.
آدم مستقلی بود؛ آنقدر که وقتی از شهریور 87 نقل میکرد که به خاتمی گفته است باید برای دوره بعد ریاست جمهوری به سراغ مستقلها رفت، وقتی ازش پرسیده بودند مثلا چه کسی؟! جواب داده بود: من! و بیراه هم نمیگفت. جزو مستقلها بود که با هیچ گروه یا حزبی عقد اخوت نبسته. هر چند به نظر من این قضیه خیلی هم جالب نبود. اگر چه به نظر میتوانست فعالیت را کم هزینهتر کند. در انتخابات دوره گذشته هم کاندیدا شده بود و همچنان اعتقاد داشت یکی از کاندیداها بوده؛ چرا که بدون ارائه دلیلی رد صلاحیت شده بود.
همیشه کروات میزد و به خودش میرسید.میگفت یک بار که سوار مترو بوده کسی جایش رابه او داده و گفته به خاطر کرواتش این کار راکرده. گفته از کراواتت خوشش آمد؛ بااین استدلال که وقتی کروات میزنی مجبوری به همه چیزت برسی و مثلا دیگر نمیتوانی با لباس چروک و اتو نکرده بروی بیرون.
شاعر هم بود انگار. چند باری از غزلیات دوران جوانی را با ته لهجه شیرازیاش برایمان خواند. به نظر من قشنگ بودند و پر احساس و با پس زمینهای از اندوه! گویی این اندوه در پس زمینه شعرهای نسل ما هم لانه خواهد کرد.
وقتی کسی از بچههای دانشکده از زندان آزاد میشد معمولا سراغش میرفت و دلجویی میکرد و از وضعیتش آگاه میشد. قبلتر خودش یک بار به زندان رفته بود. چند روز پیش که خبر بازداشتش را دیدم یاد همه خندههایش افتادم که گهگاهی شکل قهقهه میگرفت و تکههای بجا و به موقعش سرکلاس که خیلیها را به خنده میانداخت.
نگرانم برایش!
***
حالا که حرف از استادهای دانشکده ما شد یادی کنم از دکتر میردامادی. با همه شایستگیها عضو هیأت علمی دانشکده ما نبوده. ظاهرا به عنوان استاد مدعو پیش از این به دانشکده ما میآمده. بعد از دوران حبس اولش یک بار در دانشکده دیدمش. ریز نقش و با جثهای کوچک اما با ایمانی بزرگ و تحسین برانگیز.
هر کجا هستند خدایا به سلامت دارشان!
دهه نود! آوریل 4, 2011
Posted by Ali in Uncategorized, روزمرهگی.2 comments
سال 89 تمام شد و دهه 80 هم! آغاز دهه 80 خاطره بدی برای من نبود. پایانش هم! حالا که به سال 80 برمیگردم دیگر آن خاطره چندان به مذاقم خوش نمیآید. سال پایانی این دهه اما اتفاقی برایم افتاد که قطعا نقطه عطف بزرگی در زندگیام هست و همیشه همراهم. آشنایی و ازدواج با همسرعزیزم همیشه خاطرهای خوش خواهد بود ان شاء الله!
منهای اتفاق خوش سال 89؛ وقتی به این سال آخر دهه گذشته نگاه میکنم میبینم از سال قبلش ـ سال پر حادثه 88 ـ بسیار بدتر بود. عدد هشت و هر آنچه هشت داشته باشد را همیشه دوست داشتهام اما کلا دهه 80 دهه خوبی نبود. مسلما دهه 70 بهتر بوده برای من.
***
من چندان به عید نوروز پایبند نیستم. در واقع به هیچ رسم و رسومی مقید نیستم. چیزی که خودم در آن نقشی نداشته باشم را دوست ندارم. نمیخواهم تا جایی که ممکن باشد چیزی خودش را به من تحمیل کند.رسم و رسوم باشد یا هر چیز دیگر!
صرفنظر از نگاهی که به این رسم و رسوم دارم؛ امسال عید نوروز حتی با تعطیلیهایی که به همراه خودش میآورد برای من عید نبود. حتی برای آنهایی که مقید به این رسمها هستند در نظرشان این عید قاعدتا باید آدمها را به هم نزدیکتر کند. اگر این رسمها قرار نیست آدمها را به یاد هم بیندازد پس دقیقا به چه دردی میخورند؟ انگار از این جهت هم دیگر چندان به کار نمیآیند. و حالا که این طور است که هست دیگر کدام عید؟
امسال خیلیها جایشان خالی بود. دوست داشتم خانوادهها جمع باشند پیش هم. همه خانوادهها. انسانها! همه انسانها!آن «روز خوب» میآمد دیگر! چقدر این عید دور شده از عید نوروز. شاید سالهاست که دور شده و من تازه فهمیدم!
***
سال تحویل کنار همسر مهربانم و خانواده خوبش بودم. روزهای آغازین تعطیلات خانه خودمان بودم و خاله همیشه خوبم مهمان ما. از اواسط تعطیلات هم با همسرجان بودم. فرصت چندانی برای آمدن به اینجا گیر نیاوردم. دیروز را هم برای تازه کردن نفسی در هوای کوهستان رفته بودیم کلک چال. جایتان خالی.
***
آرزویم برای خودم، همسرم، عزیزانم، دوستان خوب و عزیزم که مسلما بهترین دوستانم، همینجا هستند، ایمان بوده و هست. چون آدم نسبتا ترسویی هستم میدانم که ایمان من اگر صفر نباشد دست کم بسیار ضعیف است؛ مؤمنانی که صبر برآمده از ایمانشان مرا مبهوت میکند رؤیاهای من هستند. برای خودم ایمانی موحدانه خواستهام. برای شما هم آن ایمانی که دوست دارید.
***
دهه نود پر برکت باد!
_________________
پاک شدن اولین نوشته وبلاگی در دهه نود و مجبور به دوباره نوشتن آن مطمئنا نشانه خوبی از جهت وبلاگی نیست!
لعنت! مارس 13, 2011
Posted by Ali in بدمزه.3 comments
لعنت به این روزگار لعنتی که هر چه آگاهتر باشی بیشتر زجر میکشی! بیشتر شبها کابوس میبینی و بیشتر ویران میشوی! لعنت به این همه درد! به این همه ظلم!
و چه کسی میتواند مدعی شود از همه دردها و رنجهای این روزگار لعنتی خبردار است؟ این همه درد و رنج، تازه آن قدری است که به گوشمان میرسد و همین قدر هم کافی است برای دردکشیدن! زنده ماندن زیر بار این همه درد، خود رنج و زجرمضاعفی است!
شاید کسی که تحت ظلمی قرار میگیرد نداند از منی که خبر این ظلم را میشنوم خوشبختتر است! او در متن این حوادث، قهرمان داستان است و شاید این همه حجم ظلم و دردی را که من از بیرون میبینم نبیند! من اما در حاشیه چارهای جز سوختن و زجر کشیدن ندارم! سالها بعد تنها در نقش راوی داستان، این مظالم ودردها را برای خیلیها خواهم گفت.او قهرمان داستانی است که من سالها بعد برای خیلیها روایت خواهم کرد! قهرمان داستان، همان کسی است که امروز تحت ظلم بوده است! او قهرمان میشود و من اما تنها راوی پرغصهي دردکشیدهای که صرفا در نقش راوی، بازهم با روایت این داستان، دوباره و دوباره و چندباره زجر خواهم کشید. میدانم! تا آخر این دنیا محکوم شدهام به زجر کشیدن! این زجر ابدی است!
هرچه آگاهتر، پررنجتر، پردردتر، تنهاتر… .
مارس 3, 2011
Posted by Ali in حرفدلم.5 comments
حسن این ایام ناخوشایند برای من این بوده که خیلی از مفاهیم، نهادها و آدمهایی که در ذهنم با وجود همه مشکلات سعی کرده بودم نگهشان دارم یکی یکی دارند فرو میریزند.خیلیها البته قبلترها خودشان فرو ریخته بودند. شاید آدمهای زیادی باشند که مثلا در سنین بیست سالگی تا یکی دوسال بعدش تغییرات عمدهای برایشان اتفاق میافتد اما من این روزها در حال پوست اندازی هستم. احساس خوبی هم دارم از این بابت. از اینکه حتی احساس میکنم هنوز میتوانم تغییر کنم؛ هنوز میتوانم به روزهای گذشتهام و امیدی که شکل گرفته بود نگاه کنم و لبخند بزنم. به خوش خیالیهایم نگاه کنم وحالا فاصلهها را نسبت به واقعیت بیرحم ناگزیری که وجود داشته کاملا حس کنم !
گفتنش سخت است؛توضیحش سختتر! مرجعیت آخرین نهادی است که دارد در ذهنم ویران میشود…این تنها موردی است که احساس خوبی ندارم به رخ دادنش!..اما چه میشود کرد؟! و تا کی میشود با وصله و پینه نگه داشت چیزی را که بیاندازه زمانی دوستش داشتهام ….ته دلم هنوز هم دوست دارم…اما کاریش نمیشود کرد…وقتی واقعیت خودش را تحمیل میکند انگار خیلی نمیشود دوام آورد. دارم سعی میکنم دوام بیاورم ! کاش بشود. کاش بتوانم. در هجوم بیرحم واقعیت این روزها اما من ناتوانم. ناچارم برای نگه داشتنش ذهنم را دائما ارجاع دهم به گذشته. به گذشتههای حتی دور. بگذار هنوز خیالم خوش باشد و آرزوهایم را با خودم تکرار کنم !
***
نگاه کردن مداوم به عکس زیر مرا مسحور می کند!حسی عجیب که خودم هم درکش نمی کنم !
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر میگذرانیم
کلمات بیگناه نابخردانه مینماید
پیشانی صاف نشان بیعاری است
آن که میخندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است
چه دورانی
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از این گونه سخن پرداختن در برابر وحشتهای بیشمار
خموشی گزیدن است
نیک آگاهیم که نفرت داشتن
از فرومایگی حتی
رخسارهي ما را زشت میکند
نیک آگاهیم
که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی
صدای ما را خشن میکند
دریغا!
ما که زمین را آمادهی مهربانی میخواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید
برتولت برشت (ترجمه احمد شاملو)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان جان! لطف کردید. ممنون بابت تبریکهای دوستداشتنی. پیر شدن خیلی هم تبریک ندارد. ممنون!
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش / و نماندش هیچ جز هوس قمار دیگر فوریه 6, 2011
Posted by Ali in امید.6 comments
دلم باز می رود به آن سوی دیوارها !
صدای احمد زیدآبادی می آید که انگار زیر لب برای ما می خواند:
آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی/ دست خود ز جان شستم از برای آزادی
(فرخی یزدی)
ما «همه» دوباره سبز می شویم ! ژانویه 31, 2011
Posted by Ali in بدمزه, خوشمزه.4 comments
تصاویر این روزهای مصر برای ما جدید نیستند. فقط شاید اسم آدمها تفاوت کند و گرنه آدمها همانهایی اند که دست کم ما خوب می شناسیمشان.
نه تنها تصاویر تکراری نیستند که اتفاقات هم بیشتر از آنی که به نظر می رسد شبیه هستند به آنچه ما هم از تجربه شان چندان دور نیستیم.
جالب آنکه اس ام اس و اینترنت قطع شده اند؛ توئیترو فیس بوک هم فیل تر!
برخلاف آنچه در اینجا گفته می شود آن طور که پیداست خواست مردم مصر هم حاکمیت بر سرنوشت خود است که گویی سالهاست در گلوها مانده است! شباهتها فراوانند! خاورمیانه ای دموکراتیک ـ و نه لزوما «اسلامی» ـ نوید روزهای خوشی را خواهد داد. اگر بار دیگر دیکتاتورهای منطقه به اسم اسلام دست به کار نشوند و زمین و زمان و اس ام اس و اینترنت و توئیتر و فیس بوک را ابزار «بیگانگان» برای » فتنه انگیزی» معرفی نکنند وبساط «دیکتاتوری» را پهن نکنند !
خیلی وقت است که زمان رفتن دیکتارتور 82 ساله مصر رسیده…. چه بهتر که خودش بساط دیکتاتوری اش را جمع کند و برای همیشه برود تا بار دیگر و این بار در مصر ماشینی از روی» انسانی» رد نشود!به امید روزگاری بی دیکتاتوری ـ و نه صرفا بی دیکتاتورـ که دور نخواهد بود.
چه تصاویر آشنایی! آه !… !
به امید روزی که دیگر بابت دیدن چنین تصاویری به وجد نیایم ! این دنیا می تواند طور دیگری هم وجد آور باشد! کاش راه ناگزیرش این تصاویر نباشد!
دیر یا زود باید سبز شدن را، سبز بودن را، باور کرد!
این برادر ارزشی! ژانویه 1, 2011
Posted by Ali in بدمزه.11 comments
این روزها باز مجبور شدم نگاهی بیندازم به جلددوم کتاب «تاریخ فلسفه سیاسی غرب» و برای چندمین بار اندیشه یک عدد برادر ارزشی و متعهد را مرور کنم .
بد نیست شما هم گزیده هایی از این اندیشه ارزشمدارانه و متعهدانه را ببینید. با ذکر این نکته که مساله این برادر به شدت ارزشی که بیش از هر چیزی توجهش معطوف به آن بوده عبارت است از » وحدت ایتالیا» !
باشد که از دریای اندیشه این برادر ارزشی و متعهد ما هم به سهم خود کمی و فقط کمی برگیریم که اگر نمی توان آب دریا را کشید دست کم قطره ای از آنرا بچشیم! شاید باعث و بانی فزونی بصیرت گردد !
ستم را باید یکباره کرد تا مردم مزه آن را کوتاهتر بچشند و کمتر برنجند، اما لطف را باید کم کم مقرر داشت تا مردم بیشتر لذت ببرند.
نخستین علت ازکف دادن پادشاهی به فراموشی سپردن فن جنگاوری است و بالاترین آلت فراچنگ آوردن آن نیز استادی در این فن است.
شهریارِ بی اعتقاد به نگهداشت پیمان، به هیچ رو فرمانروای بدی نیست به شرط انکه هدف او در پیمان شکنی، هدفی در راستای تامین حقوق دولت باشد…با این حال شهریار نباید در آشکارا قول و عهد خود را بشکند. او باید «ریاکار بزرگی» باشد.
شهریاری مقتدر با داشتن صفات شیر و روباه، باید دولت ونهادهای آن را به وجود آورد، و برای رسیدن به این هدف هر عملی قابل توجیه است.
هر کاری که در راه تامین منافع دولت صورت گیرد پسندیده است.
دین وفاداری و یگانگی را بیشتر می کند و از حکومت جدایی ناپذیر است…قضاوت[این برادر ارزشی] درباره دین کاملا سودپرستانه است…از نظر او دینی خوب است که از دولت پشتیبانی کند و به هدفهای او کمک کند.
اگر شهریار در انجام عملی قاطع، سریع و ثابت قدم باشد اما اشتباه کند بهتر از آن است که در نتیجه تردید و دودلی دچار ضعف و سستی شود.
***
اینها فقط گزیده هایی کوتاه بودند که برای خودم بیشتر جالب به نظر رسیدند. شخصا نظریات این برادر ارزشی و متعهد را به بسیاری از نظرات مشابه دیگر ترجیح می دهم .
الحق که اندیشه این برادر متعهد و ارزشی در قرون 15 و 16 هنوز به بسیاری از موارد مورد نیاز قد نمی داده ! امروزه پیشرفتهای شگرفی رخ داده که کلا دیدنی و گریستنی است !
___________________________
هرگونه شبیه سازی احتمالی از سوی خواننده به ناقل مربوط نیست!
بهت! دسامبر 29, 2010
Posted by Ali in روزمرهگی.2 comments
دی وی دی آثار مرحوم امام خمینی را از نمایشگاه کتاب سال گذشته گرفتم . هر چند وقتی سری بهش می زنم و نگاهکی می اندازم. اما دو شب است که چیزی مثل خوره به جانم افتاده و خواب را از چشمانم ربوده …با وجود همه مشغولیات ذهنی ام، این عبارات، دو سه روزی است که بدجوری ذهنم را می خراشد:
«…حكومت مىتواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يكجانبه لغو كند. و مىتواند هر امرى را، چه عبادى و يا غير عبادى است كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مىتواند از حج، كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند.»(صحيفه امام، جلد20، صفحه 452)
«…يك بيچارهاى به من نوشته بود كه شما كه گفتيد كه همه اينها بايد تجسس بكنند يا نظارت بكنند، خوب، در قرآن مىفرمايد كه: وَ لا تَجَسَّسُوا. راست است، قرآن فرموده است، مطاع هم هست امر خدا، اما قرآن حفظ نفس آدم را هم فرموده است كه هر كسى بايد لا تَقْتُلُوا انْفُسَكُمْ. اين اشكال را به سيد الشهدا بكنيد. وقتى كه اسلام در خطر است، همه شما موظفيد كه با جاسوسى حفظ بكنيد اسلام را. وقتى كه حفظ دماء مسلمين بر همه واجب باشد، اگر- فرض كنيد كه- حفظ جان يك نفر مسلمانى، حفظ جانش وابسته [به] اين است كه شما شرب خمر كنيد، واجب است بر شما، دروغ بگوييد، واجب است بر شما.«صحيفه امام، جلد 15، صفحه 116)
مبهوتم !





